|
خسته ام...
عروسکم جواب گوی بهانه هایم نیست....
مشتم در برابر یک سکوت ممتدد باز نمیشود....
خسته از یک رخوت دست در دامان رخوتهای بی سر انجام میکشم....
بهانه هایم رنگ کودکی دارد و من در ابتدای میانسالی رخت جوانی میشویم....
گیج و گنگ بر دست نوشته هایم ،خط میکشم.....
و در هر کناره به سکوی خاطرات میخورم....
مشتم را گره میکنم و از فرو رفتن ناخن هایم در گوشت کف دست،حس درد همراه با لذت تنبیه مرا به اغوش نفرت میبرد...
خسته ام و بر لب مهر سکوت میزنم تا دیگران رااز همراهی محروم کنم.....
شاید توان گفتم نیست....
من به انچه انان عقل نامیدنn ،خندیدم و اکنون انها را در استانه یاری،یار نمیبینم....
خسته ام به وسعت من و من در یک راستا....
|