بیترین - Bitrin
مطالب جالب - مطالب علمی - ترفند کامپیوتر - ترفند موبایل - مطالب مذهبی - مطالب اجتماعی - آموزش آشپزی - طالع بینی - شعر و ادبیات - تصاویر و عکس های جالب - مطالب طنز - داستان کوتاه
  ساعت  
  سخن بزرگان  
اکنون به شما مي گويم که مرا گم کنيد وخود را بيابيد.وتنها آن گاه که همگان مرا انکار کرديد، نزد شما باز خواهم آمد (فردریش نیچه )
  کلام نور  
منفورترين چيزهاي حلال در پيش خدا طلاق است . حضرت رسول اکرم (ص)
  لطیفه  
يارو شب ميخوابه ، خواب ميبينه داره کتک ميخوره !! فردا شبش با دوستاش ميخوابه !!!!
  اس ام اس  
هیچ کس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمیشود

محصولات روز







تعداد بازدید این وبلاگ تا کنون : 3953
هذیان
هذیان های گاه و بیگاه
عنوان ندارد...

 مادر!نگاه از من مگیر که چشم سفیدی ام از شرم نگاهت نخواهد کاست..

 مادر!دنبال ردپای خودم که میروم میدانم که دیگر در انزوای آغوش تو جای من همیشه خالی خواهند ماند...

 آه! مادر مادر مادر...به رغم سنگ و زخم و بریدن ، دخترت پر از فواره و فریاد است..

برای عصیانگر کوچکت مادر!فقط همین گوشه ی خلوتش کافی است گرچه نگاه تو را روی طاقچه جا گذاشته است...

 

 


مرا رها کنید!
دستهایت را در موهایت فرو میبری..پرده ای از اشک جلوی چشمانت گرفته و تمام خستگی هایت روی دوشت فرو می ریزد...چشمانت را می بندی تا آخرین قطره ها آرام روی گونه هایت لیز بخورند...
.
.
آوار آوار زیر این تنهایی و خستگی...آوار آوار زیر بهمن سنگین تردیدها..آرام بخواب،آخرین خوابت..
تصویر زیباترین روزها را..در آخرین خواب..در آخرین لبخند بیاور...
دیوارها رنگ خون دارند و کبودی ...و پنجره ها فریاد ها را در خانه زندانی می کنند..گشایشی نیست..رهایی نیست..و همه چیز سیاهی محض..همه چیز اندوهی که از آخرین فریادها به جا مانده...
.
اینجا من دیوانه ای بیش نیستم که فریاد میزنم و چنگ میزنم... من خواهم مرد از این درد...از این "هاری" که به جانم افتاده..دهانم کف کرده..چشمانم به خون نشسته و حس حمله و جیغ زدن...حس نفرت و جنون در تمام اندامم می پیچد...
تشنجها..سرفه ها...همه چیز دور از.....
.
دندانهای اماده...اینهمه دندان..اینهمه ناخن؟!
.
مرا رها کنید تشنجهای هرزه..مرا رها کنید فریادهای آواره...مرا رها کنید تمام سیاهی های پشت پنجره..مرا رها کنید صداهای پشت دیوارها...مرا رها کنید چشمهای همیشه خشمگین..مرا رها کنید بیمارهای همیشه کثیف...مرا با رنج بودن...مرا با این تب جهنمی..مرا با...
.

من خواهم مرد از این خشم...از این درد که تمام بدنم را گرفته...سوزشش را در آخرین فریادهای ناله گونه ام ببین..من غمگین ترین و رنجورترین آدم این شهرم وقتی جیغ هایم در این اتاق می پیچد...مرا در تنهایی ام بگذار و برو..مرا در دیوانگی هایم...فقط برو..هرچند رد دندانهایت و این بیماری منفور همیشه با من خواهد بود تا بمیرم..تا بمیرم.

من کی ام؟!

هری پاتر می خوانم و در کنارش قمار عاشقانه ی دکتر سروش

شجریان گوش میدهم و در کنارش سوسن خانم

فیلم های تارکوفسکی می بینم و در کنارش سریال های فارسی وان

پیاده روی میکنم و در کنارش بستنی خامه ای می خورم

نماز میخوانم و در کنارش به چیزی اعتقاد ندارم

من ملغمه ای از سنتی و روشنفکرم

من آش شله قلم کاری هستم که حتی خودم هم نمیدانم کی هستم

.

پرانتز باز:یاد یه دوست بخیر...دلم برات تنگ شده رفیق..برای شبهایی که با هم از دیوانگی ها و دلپیچه های اعتقادی اجتماعی سیاسیمون می گفتیم...و یاد اون شبی که بعد اون سکوت طولانی تلخت گفتی:"نگار!چقدر خوب بود خدایی وجود داشت!"


با همان ته لهجه ی همیشگی

 تو عاشق چیپس سرکه هستی مگه نه      دشتی هستم و برکه هستی مگه نه

با عینک ناز چشمهایت ، بانو!          زیبا هستی،معرکه هستی مگه نه؟

.

با من قدم بزن در پسکوچه های خیابان طالقانی وقتی عطر گل یخ در جانت می پیچد و چشمهای ترکمنی من زل زل در نگاهت و خیس...خیس..خیس روی لبهایت می غلطید...آه کودک سالهای دور..کودکی سالهای دور من! با همان ته لهجه ی همیشگی ات ببوس مرا...

وقتی که می بینمت بچه می شوم..روبروی آن کاج که مال تو بود.میان آن کوچه ی تاریک در خیابان خاطره ها ی پنج شنبه ..وقتی صدایم میزدی...نگار! نگار!تو چقدر زیبا..چقدر خواستنی هستی...وقتی دست در دست هم از راه آهن تا تجریش پیاده می رفتیم...چقدر بد است که من بزرگ شده ام و تو هنوز همان کودک همیشگی هستی...من،ساکت،مغموم،پر از وسوسه های شاعرانه ی گیج و تو هنوز پر از تغزل عاشقانه ی مرطوب...می دانی،سالهاست که طعم سرکه از یادم رفته...سالهاست که بانوی تو به چشمهایش پنجره ای ندارد و هر روز  با گیس های گل گندمی اش فقط اندوه را می بافد...راستی!یادم میان شعرهایت می پیچد هنوز؟


اگر کوسه ها آدم بودند

"اگر کوسه ها آدم بودند"
دختر کوچولوی صاحبخانه از آقای "کی" پرسید:" اگر کوسه ها آدم بودند با ماهی ها ی کوچولو مهربان تر می شدند؟" آقای کی گفت:" البته!اگر کوسه ها آدم بودند توی دریا برای ماهی ها جعبه های محکمی می ساختند.همه جور خوراکی توی آن می گذاشتند.مواظب بودند که همیشه پر آب باشد.هوای بهداشت ماهی های کوچولو را هم داشتند.برای آنکه هیچ وقت دل ماهی کوچولو نگیرد گاهگاه مهمانی های بزرگ بر پا می کردند.چون که گوشت ماهی شاد از ماه دلگیر لذیذتر است!برای ماهی ها مدرسه می ساختند و به آنها یاد می دادند که چه جوری به طرف دهان کوسه شنا کنند.درس اصلی ماهیها اخلاق بود.به آنها می قبولاندند که زیباترین و با شکوهترین کار برای یک ماهی این است که خودش را در نهایت خوشوقتی تقدیم یک کوسه کند.به ماهی کوچولو یاد می دادند که چطور به کوسه ها معتقد باشند و چه جوری خود را برای یک آینده ی زیبا مهیا کنند،آینده ای که فقط از راه اطاعت به دست می آید.اگر کوسه ها آدم بودند در قلمروشان البته هنر هم وجود داشت.از دندان کوسه تصاویر زیبا و رنگارنگی می کشیدند،ته دریا نمایشنامه به روی صحنه می آوردند که در آن ماهی کوچولوهای قهرمان،شاد و شنگول به دهان کوسه ها شیرجه می رفتند.همراه نمایش،آهنگ های محسور کننده ای هم می نواختند که بی اختیار ماهی های کوچولو را به طرف دهان کوسه ها می کشاند.در آنجا بی تردید مذهبی هم وجود داشت که به ماهی ها می آموخت زندگی واقعی در شکم کوسه ها آغاز می شود...
"برتولت برشت"


صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11-17 صفحه بعد

مطالب  46 تا 50 از تعداد کل 83 یافته را مشاهده میکنید!

Untitled 2
nnegar

 
 

نام حقیقی :  نگار بهرامی
تاریخ تولد : 1330/01/01
موقعیت : خارج از ایر - -
جنسیت :

 
ارسال پیام
محصولات روز






طالع بینی | فروشگاه خانه | قوانین
  nnegar.
بازیابی کلمه عبور | عضویت   کلمه رمز
نام کاربری