|
تو عاشق چیپس سرکه هستی مگه نه دشتی هستم و برکه هستی مگه نه
با عینک ناز چشمهایت ، بانو! زیبا هستی،معرکه هستی مگه نه؟
.
با من قدم بزن در پسکوچه های خیابان طالقانی وقتی عطر گل یخ در جانت می پیچد و چشمهای ترکمنی من زل زل در نگاهت و خیس...خیس..خیس روی لبهایت می غلطید...آه کودک سالهای دور..کودکی سالهای دور من! با همان ته لهجه ی همیشگی ات ببوس مرا...
وقتی که می بینمت بچه می شوم..روبروی آن کاج که مال تو بود.میان آن کوچه ی تاریک در خیابان خاطره ها ی پنج شنبه ..وقتی صدایم میزدی...نگار! نگار!تو چقدر زیبا..چقدر خواستنی هستی...وقتی دست در دست هم از راه آهن تا تجریش پیاده می رفتیم...چقدر بد است که من بزرگ شده ام و تو هنوز همان کودک همیشگی هستی...من،ساکت،مغموم،پر از وسوسه های شاعرانه ی گیج و تو هنوز پر از تغزل عاشقانه ی مرطوب...می دانی،سالهاست که طعم سرکه از یادم رفته...سالهاست که بانوی تو به چشمهایش پنجره ای ندارد و هر روز با گیس های گل گندمی اش فقط اندوه را می بافد...راستی!یادم میان شعرهایت می پیچد هنوز؟
|