|
در برهنگی من بدنبال کدامین لذت می گردی?!
پشت این پوست درخشان زنی غمگین و گاه تاریک خودش را قایم کرده..
.
سوک سوک دختر زیبای شرق..دختر برهنه ی روستا...سخت است با نگاه تو دل را نباختن..
تو اهرام چند گانه و من شن های برده...
.
برهنه روی ریگها کشیده می شوم گیسوانم بسته به اسبی...
نگاهم نکن!
مبادا پوست درخشانم کنار برود و این من چندشناک سر بر آورد..
اصلا همه چیز تقصیر چشمان توست که هی دلش می خواهد" زیر پوستی "مرا نگاه کند..
.
از خط خط پیشانی تو هزار چشم شعله میکشد در برهنگی من...
|