بیترین - Bitrin
مطالب جالب - مطالب علمی - ترفند کامپیوتر - ترفند موبایل - مطالب مذهبی - مطالب اجتماعی - آموزش آشپزی - طالع بینی - شعر و ادبیات - تصاویر و عکس های جالب - مطالب طنز - داستان کوتاه
  ساعت  
  سخن بزرگان  
هیچ گاه از داشتن دشمن نترس ، از انجام ندادن درست آرمان های خویش بترس . (اُرد بزرگ)
  کلام نور  
امين به تو خيانت نكرده ( و نمي كند ) و ليكن ( تو ) خائن را امين تصور نمودي حضرت امام رضا (ع)
  لطیفه  
يه پسره به دوستش ميگه: بيا بريم دريا. دوستش ميگه: نه اگه غرقشم مامانم منو ميكشه!
  اس ام اس  
هیچ کس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمیشود

محصولات روز







تعداد بازدید این وبلاگ تا کنون : 3952
هذیان
هذیان های گاه و بیگاه
اولین بوسه ی عشق در بهار



                    

        

در افسانه های یونان باستان، پشیسه یا سیکی دختری بود در نهایت زیبایی. آنقدر خوش سیما و خوش اندام که آوازه زیبایی اش در جهان پیچیده و مردم از هر کران به دیدارش می آمدند. تا آن حد که بسیاری بر این نظر شدند که پشیسهء فناپذیر از ونوس زیباتر است. در نتیجه پرستشگاههای ونوس از رونق افتاد و حسادت در دلش جای گرفت.

او به پسرش که او را کیوپید و برخی دیگر "عشق" می نامیدند دستور داد تا با تیرهایش ،که هیچ کس را توان گریز از آنها نبود، هدف قرار داده و او را "در دام عشق پلیدترین و خوارترین موجود اهریمن صفت این جهان دراندازد". اما کیوپید با دیدن پشیسه خود شکار خود شد و تیرش در قلبش فرو رفت.

در تصویر فوق ( اثر فرانسیوس جرارد ) پشیسه نخستین بوسه عشق [ را از کیوپید] دریافت می کند.

بوسه،عشق را دوباره متولد می کند. بی دلیل نیست که در افسانه ها، پس از اولین بوسهء عاشق و معشوق طلسم شکسته می شود و آنها به صورت انسانی خویش باز می گردند. بوسه واگذاشتن صورت گذشته خود و حل شدن در صورتی یگانه است. وانهادن خودمحوری و سرآغاز پذیرش دیگری است. اجازه برای راه دادن ناخود به نهانخانه های خود است.

بهار بوسه طبیعت است بر رخسار هستی تا جهان جان گیرد و زندگی زنده شود. حیف است در بهار بی بوسه زیستن.

گفتمش بوسه دهی گفت هنوز

موسم آن نرسیدست تو را

بهر تبریک ببوس از من روی

چون به نوروز دهی دست مرا

گفتمش موسم یک ساله بُتا

مدتی سخت مدید است مرا

جان من بوسه بده عذر میار

دیدن روی تو عید است مرا


از بهار تا بهار

از بهار به تابستان..

به پاییز..

به زمستان...

از بهار به بهار چند بغض بزرگ شده ای

نگار؟


صدایم کن!

_دستم را بر شقیقه هایت حس کن...این تشنگی که در تو جاریست درد زخم های کهنه است...

.

شاید این آخرین هق هق باشد پشت گوشیهایی که هر روز لبخند هایت را برایم هدیه میداد.

.

_صدایم کن نگار!مرا به اسم کوچک!مرا به نام همیشگی بخوان..مرا قشنگ بخوان....صدایم کن نگار!

_"...." "..."

_آه! صدایم کن...سرم درد می گیرد...

.

نام تو همراه گریه ام تمام اتاق را پر می کند....از حنجره ی مرده چه میخواهی؟

هر کس از اینجا گذر کند رسوایی مرا نفس خواهد کشید.....


دلم گرفته!

بهار نزدیکه و من اما"ایمان می آورم به آغاز فصل سرد" فصلی به رنگ کبودی و تیرگی این زمین...
.
تابلوهایی به هیچ آمیخته را از دیوار بر میدارم...فقط جای میخ ها روی دیوار و روی قلبم می ماند..
در آغاز فصل سرد لبخند های تمام جهان روی لبانم می میرند و بارانهای تمام جهان در چشمهایم زاده می شوند...
.
به خودم می پیچم...پیچ پیچ..سرد..سرد...و داغ شده ام...تنم داغ می کند..تمام لباسم را در می آورم و برهنه می پیچم...س..ر...د...در این سرمای که پوستم یخ کرده تمام درونم داغ داغ به هم می پیچد...کسی با من در این سرما نمی رقصد؟کسی بازوانش را در من نمی پیچد و نرم در اغوشم نمیگیرد؟ و کنار گوشم زمزمه نمی کند؟..._نگار لبخند بزن! من با تو هستم....
.
دلم گرفته!!


دورنما

بچه که بودم داش آکل رو خوندمش...بعد همش دوست داشتم یکی اونجوری عاشقم بشه و بگه:"نگار!عشق تو منو کشت"...حسودیم میشد به مرجان...بزرگتر که شدم دیگه دوست نداشتم مرجان باشم..دیگه دوست نداشتم عاشق بشم و عاشقم بشن..چقدر فاصله بچگی تا بزرگی آدما عوض میشن...

.

یه جوجه ای بود مامانم برام خریده بود..اسمش بلکی بود آخه رنگش سیاه بود..شبا تو بغلم می خوابید..بیرون که میرفت میومد دم در خونه نوک میزد براش در رو باز کنیم..یه جور عجیبی بود این بلکی..بزرگ که شد برعکس تصور من خروس شد...بازم دوستش داشتم..اونم خیلی دوستم داشت بعد که بزرگ بزرگ شد، شد خروس جنگی..نمیدونم چرا؟! مثل خودم که بزرگ شده بودم بابام میگفت اگه پسر بودی بهت میگفتم خروس جنگی...اینم همین شد...حتی دیگه گاهی به چشمای خود منم نوک میزد...یه روز بابام گفت خطرناک شده باید بکشیمش...کشتنش..هیشکی گوشتشو نخورد..من حالت تهوع گرفتم اون شب که خورشت گوشت بلکی رو داشتیم..از اون به بعد دیگه لب به هیچ گوشتی نزدم...انگاری دارم بلکی رو میخورم..البته چند ماه پیش رفتم آمپول زدم کم کم دارم بلکی رو میخورم...بازم عوض میشم..همینجور عوض میشم...هی بزرگ میشم و هی عوض....

.

نمیدونم از وقتی اومدم اینجا چقدر زمان گذشته و من چقدر بزرگتر شدم..فقط می دونم آدمای خاطراتم برام عوض شدن..انگار از دور بهتر میتونی ببینی...از دور بشینی روی یه کوه و توی اون دامنه ی زندگیتو ببینی...

کامل...

تو این دورنما خیلی چیزها ریزتر دیده میشن اما میتونی کاملتر ببینیشون...حالا من از دورنمای اینجا گاهی که به گذشته فکر میکنم میبینم که دارم دوباره بزرگ میشم...


صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11-17 صفحه بعد

مطالب  36 تا 40 از تعداد کل 83 یافته را مشاهده میکنید!

Untitled 2
nnegar

 
 

نام حقیقی :  نگار بهرامی
تاریخ تولد : 1330/01/01
موقعیت : خارج از ایر - -
جنسیت :

 
ارسال پیام
محصولات روز






طالع بینی | فروشگاه خانه | قوانین
  nnegar.
بازیابی کلمه عبور | عضویت   کلمه رمز
نام کاربری