بیترین - Bitrin
مطالب جالب - مطالب علمی - ترفند کامپیوتر - ترفند موبایل - مطالب مذهبی - مطالب اجتماعی - آموزش آشپزی - طالع بینی - شعر و ادبیات - تصاویر و عکس های جالب - مطالب طنز - داستان کوتاه
  ساعت  
  سخن بزرگان  
از فلاسفه می خواهم که به دنبال حقیقت نروند چون حقیقت نیاز به پشتیبان ندارد (فردریش نیچه )
  کلام نور  
نهايت كمال ، فهم در دين و صبر بر مصيبت ، و اندازه گيري در خرج زندگاني است . حضرت امام محمد باقر (ع)
  لطیفه  
آقاي دكتر، من فكر مي كنم عينك لازم دارم. دومي: بله حتما! چون اين جا مغازه ساندويچ فروشي است..!
  اس ام اس  
امروز با هم بودن را تجربه ميکنيم و شايد فردا به ياد هم بودن را . پس امروزمان را زيبا کنيم به حرمت خاطرات فردا...

محصولات روز







تعداد بازدید این وبلاگ تا کنون : 3956
هذیان
هذیان های گاه و بیگاه
تمام کن...تمامم کن!

تمام میکنی قصه ی ناشروعم را ... تمام میشود هرچه بوده ام و هرچی ریسیده ام در خیالهای هر کدام خام تر ... به روی دفتر اینجا و اکنون و من و تو خط نمیکشی ... آتش می افکنی . میسوزانی هرچه باداباد ...میسوزانی هرچی بودابود.. . میسوزانی هرچه هستاهست.. . میسوزانیم .... سوزاندیم .
مدام دورترک میشود هرچه از تو .... چه تفاوت میکند برایت که بگریند یا بمویند یا بمیرند یا دست بیفشانند و سرود بخوانند وقتی حتی سرکی برنمیگردانی به یادآوری رنگی از آن کجا که بوده ای ...
کاش حتی می ایستادی همانجا که نقطه ای از سایه ای از رنگی از شمیم حضورت به شک چشم پلک میزنم و چشم گشاد میکنم ....
اما نمیمانی .... هربار سریعتر ... محکم تر برمیداری پاهایت را و محکم تر میکوبانیش برای اثبات اطمینان رفتن ....
دوری .... دوری ... از همه جا و همه دوری . مثل خودم . ...
گوشه ای نشسته سکوت وار بازی میکنم و بعد باز تو ...
باز کاری میکنم و بعد باز تو ...
استم/ناء میکنم هر روزه با مردمان هوس و شکم در هر خطوط و رنگ . و میخوابم با یاد تو  "......." دست نخورده ی خاطراتم ...
استم/ناء میکنم .... پس می افتم .... ملول میشوم و باز تو می آیی در خاطرم ...
مگر نه حس بدون شهوت همان حس مقدس تر است ؟
تو در سکون بعد از همه همخوابگی ها و استم/ناءها و تجاوزها و لبخند ها از همیشه پررنگ تری ... و یادت ...
.
تو باز نمیمانی . باز محکم تر قدم پاهایت را و صدات توی گوشم میپیچد و سوراخ میکند هرچه زورق فریاد ....
و من سکوت و جزجز سیگار دست خودم . به یاد جزجز و سیگار دست من و تو .
و من دو چشم تمام بسته در مسیر باران و باد . به یاد چشمان تمام بسته و لب های نیمه باز تو در هجوم باران و باد ...
و من لمیده دو دستم به زیر سر خیره ...به یاد من لمیده تو کج روی من به من خیره ...
و من کنار پنجره چشمم به راه دور ... سیگار دست من پر از امید با تو بود . ...به یاد من و تو و سیگارِ با تو بود .
.
تمام کن این زجر ول نکردن طناب محکم در دستت و گردنم زیر تیغ یادهات ...
تمام کن هرچه بود عجوزه ی خرافه های بی ته و سرهای بی خرافه ....
تمام کن این چه رفتنیست ؟
تو اگر رفتنی بودی که هرشب در خوابهایم برایم نمیخندیدی ...
تمام کن خوابهای همه خیسم را ....
خشک است جام چشمهام اگر منتظر سرمستی از اشکهای منی ....

برو ... تمام کن  آقا... تمام کن هرچه تو . تمامم کن!
تمامم کن...


زندگی و زمانه ی صادق هدایت به روایت تصویر

19فرودین شصتمین سالروز خودکشی صادق هدایت اولین داستان نویس مدرن ایران است. به باور برخی از منتقدان ادبی هدایت برجسته ترین داستان نویس ایرانی در قرن بیستم بود.

او در سه شنبه ۲۸ بهمن ۱۲۸۱ در تهران متولد شد. پدرش هدایت قلیخان (اعتضاد الملک، فرزند نیرالملک وزیر علوم، در دوره ناصرالدین شاه) و نام مادرش زیور الملک (دختر عموی هدایت‏قلی‏خان، دختر حسينقلی مخبرالدوله) میباشد. جدّ اعلای صادق، رضاقلیخان هدایت از رجال معروف عصر ناصری و صاحب کتابهایی چون مجمع الفصحا و اجمل التواریخ بود. صادق کوچکترین فرزند خانواده بود و سه برادر و سه خواهر بزرگتر از خود داشت.

هدایت در عمر ادبی کوتاهش داستان های کوتاه و بلند متعدد، دو نمایشنامه تاریخی، یک نمایشنامه فکاهی، یک سفرنامه و مجموعه ای از طنز منتشر کرد. همچنین نقدهای ادبی متعدد، مطالعات بسیار بر فولکلور ایرانی و ترجمه های بسیار از متون فارسی میانه و از زبان فرانسه در کارنامه اش دیده می شود. اعتبار او به خاطر آوردن ادبیات و زبان مدرن ایرانی به جهان ادبیات است. اما تجدد و مدرنیته برای هدایت فراتر از مسئله نسبیت علمی و تقلید صرف از ارزش های غربی است.

او در سال های پایانی عمرش، با درک دو عامل اصلی عقب ماندگی ایران، حملاتش را به دو موضوع سلطنت و همچنین تعصب های خشک معطوف کرد و در داستان هایش سعی کرد نابینایی و ناشنوایی مردمش را نسبت به این دو عامل اصلی درمان کند. اما تمام اطرافیانش او را رها کردند، و او در آخرین اثری که در زمان حیاتش منتشر شد، پیام کافکا، نومیدی و حسن سرخوردگی اش را به شدت منعکس کرد.

به گزارش تصویری زیر از زندگی این نویسنده شهیر ایرانی توجه کنید:



صادق هدايت در پنج سالگي با لباس سفيد، همراه با خواهران، برادران و عموزادههايش، در باغ پدربزرگ (نيرالملك)


صادق در ده سالگي به همراه برادرانش عيسي (نشسته) و محمود (سمت چپ) در حياط خانهي پدري


صادق هدايت و پدرش هدايتقلي خان (اعتضاد الملك) در خانهي پدري


صادق هدایت در هفده سالگی


پاریس سال 1306


پاریس سال 1306 هدایت در کنار جمعی از دانشجویان دیده میشود


پاریس 1306


1307


1307، پاریس. این عکس او پس از خودکشی اول در خانه عیسی هدایت نشان میدهد


1309 جشن بالماسکه، تهران


از راست: يان ريپكا، مجبتي مينوي، غلامحسين مينباشيان، بزرگ علوي، نشسته: آندره سوريوگين و صادق هدايت در منزل مجتبي مينوي، تهران


صادق هدايت و مجتبي مينوي، شاه عبدالعظيم، 1312


از راست: صادق چوبك، حسن رضوي، فروغي، صادق هدايت، سيزدهم فروردين، شاه آباد، 1325


روزبه پسر صادق چوبك در آغوش صادق هدايت، 1326


آخرين عكس صادق هدايت، 1329 (او اين عكس را براي تمام خويشان خود فرستاد)


صادق هدايت، سه شنبه 20 فروردين 1330 در آپارتمان اجارهاي شمارهي 37 مكرر، خيابان شامپيونه، پاريس. پيكر او را بعد از خودكشي با گاز، روي تخت خواب قرار دادهاند


صادق هدایت و اثرهای او از چالشبرانگیزترین شخصیتها و متنهای فرهنگی، ادبی و هنری ایران است. هم شخصیت و هم اثرهای آفرینشی و پژوهشی هدایت مخاطب را به سمت و سویی ویژه هدایت میکنند. به بیان دیگر، صادق هدایت یکی از معدود نویسندگان انگشتشمار معاصر ایرانی است که با تکیه به فرهنگ و تاریخ ایران، به ویژه خرد ایرانی، خاستگاه ایرانی بودن خود را برجسته میکند و آگاهانه میکوشد فاصله یا مرز آن را با فرهنگ انیرانی، به ویژه عرب و اسلام مشخص گرداند.
گفته و نوشتهاند که نویسندگان بر جسته و ماندگار هر دوره پیامبران راستین عصر خویش هستند. چرا که نه تنها در اثرهای خود فراز و فرودهای زندگی پیشینیان و اکنونیان را مینمایانند، که تصویرهای روشن و آشکاری از آینده پیش روی مخاطبان خود قرار میدهند.
از این رو اگر شعرهای نیما یوشیج و داستانها و رمان بوف کور صادق هدایت را، به دلیل پیچیدگیهای ناگزیر هنری نادیده بگیریم، روایتهای داستانی مرقد آقا و حاجی آقا، این دو اثر ساده نیما و هدایت، به صراحت و بدون هر گونه ابهامی تصویر شفافی از نکبت سنت و دانش حکومتهای دینی پیش روی خواننده میگذارند.

در واقع، صادق هدایت، به دلیل دلبستگی بسیارش به تاریخ و فرهنگ ایران و شناختش از کنه و بن اسلام، به غیر از اثرهای پژوهشی، به طور عمده دو گونه اثر مینویسد و منتشر میکند. اثرهایی که مخاطب آنها آشکارا "نخبگان" جامعهاند، مثل "بوف کور"، داستانهای "سه قطره خون" و ... و اثرهایی که مخاطبان بیشتر یا عامی را در برمیگیرد: مثل حاجی آقا یا نوشتههای پراکنده.
هدایت در نوشتههای دسته دوم، درست بر خلاف دسته نخست، هیچ گونه دغدغه ادبی و هنری ندارد. همه تلاش او در این است که از سویی مصیبتهای جامعه خود، مانند خرافهپرستی، نیرنگ، دورویی، چاپلوسی و فساد را نمایش بدهد و عاملان آن از نظر او - آخوندها، اسلام و دولتهای وفادار به آنها- را بشناساند و از سوی دیگر خرد، فرهنگ و تمدن اسلامی را که در درون اثرهای اندکی وجود دارند و در زیر صدها اثر اسلامی پنهان ماندهاند.
بنابراین، صادق هدایت، نه تنها از استثناهای زمان خود است، که هنوز هم از استثناهای تاریخ معاصر ایران است. هیچ نویسندهای چون او آگاهانه به فرهنگ و خرد کهن ایرانی عشق نورزیده است، هیچ داستاننویسی چون او در شناخت خرد و فرهنگ دودمان خود تلاش نکرده است و هیچ آفرینشگری چون او توأمان خرد گذشته را در پیوند با حال در اثرهایش متجلی نکرده است.
در هستیشناسی متنهای صادق هدایت آن چه بیش از همه نمود مییابد، بازگشت به فرهنگ گذشته و احیای خرد ایرانی در جامعه معاصر است. جدا از متنهایی که در آنها هدایت به صراحت جان و خرد فرهنگ ایرانی و هستیشناسیِ ادبیات فارسی را میکاود، چون "زند و هومن یسن"، "گزارش گمانشکن"، "کارنامهی اردشیر بابکان"، "آمدن شاه بهرام ورجاوند"، "گجسته ابالیش"، "شهرستانهای ایرانشهر"، "جاماسبنامه" و ... در بنمایه بسیاری از داستانهایش، به ویژه بوف کور، جان و خرد فرهنگ ایرانی نشسته است.
همه تلاش او در آفرینش بهترین داستانهایش حیات بخشیدن به نمادها، تمثیلها، استعارهها و نشانههای گمشده یا فراموش شده در فرهنگ کهن و ادبیات ایرانی است. محور تلاش هدایت حول آن چه میچرخد که در بعد از تجاوز عربها و نابخردیِ ایرانیهای مسلمان به مرور زمان عرصه تعالی و تکامل خود را از دست میدهد.
به بیان دیگر، صادق هدایت فرزند بیواسطه شهابالدین سهروردی است. بوف کور آفرینش دوباره و مدرن داستانهای سهروردی، چون غربت غربی است. در متنهای این هر دو نویسنده ایرانیِ دلبسته به جان و خرد فرهنگ و آیینهای کهن ایران، آفرینش شهودی و عقلی چنان نقش مهمی دارد که به سختی میتوان رابطه مستقیم واژهها، جملهها و تصویرهای عینی ذهنی شده آنها را بدون اشراف به فرهنگ فارسی دریافت و مابهازاهای همه زمانی و همه مکانی آنها را به راحتی کاوید.
در واقع اگر بتوان کلید فهم و درک داستانهای هدایت را، به ویژه شناسایی نقش شخصیتهای اثیری، لکاته، دایه، عمه، خواهر، پیرمردها (قوزی، خنزری، عمو، پدر، ناخدا، قصاب)، دختر، راوی، سایه یا حتا عنصرهای مکانی و زمانی چون قلمدان، درخت سرو، جوی آب، گل نیلوفر، مهر گیاه، گلدن قدیمی، دریچه و ... را در بوف کور، نهفته در داستانهای سهروردی یافت و ژرفای بوف کور را با پشتوانه متنهای سهروردی بهتر شناخت، کلید درک داستانهای سهروردی در متنهای پیش از تجاوز عربها و در غنای متنهای بازمانده از مانی حیّا، بوعلی سینا چون زندهی بیدار (حی بن یقظان) و سلامان و ابسال، متنهای عینالقضات همدانی، بایزید بسطامی، منصور حلاج، ابوالحسن خرقانی، ابوالقاسم فردوسی، نظامی گنجوی، عمر خیام و خرد سیال زکریا رازی است که از روزگاران گذشته باقی مانده است.
آیا راوی و سایه، اثیری و لکاته یا دیگر شخصتهای دوگانه بوف کور، همان "من فرشته"ای سهروردی نیستند؟ آن "من" و آن "من دیگر" او نیستند که ترکیب توأمان نور و تاریکی یا روشنایی و ظلمت یا نیمههای از یکدیگر جدا شده یک "ماهیت" هستند؟ اینان کسانی نیستند که در محدوده "اصالت وجود" آفریده شدهاند تا جلوهای از "ماهیت" انسانیشان نشان داده شود و نوری بر حقیقت تابیده گردد؟ آیا به سادگی نمیتوان "اثیری" را همان "دَئِنا"، تمثیل روان و وجدان، تمثیل دانش و آگاهی یا زن زیبایی پنداشت که به گاه بودن در برزخ یا گذر از روی پل چینوَد حضور مییابد و رهنمای انسان نیکوخرد برای رفتن به بهشت (زندگی آسوده جاودانی) میشود؟
آیا کارنامه صادق هدایت به خاطر نمیآورد که او متنهای مزدیسنایی، اوستایی، داستان سفر زرتشت به ایرانویچ را در کتابهای "زرتشتنامهی بهرامبن پژود"، "زند و هومن"، "گزیدههای زادسپرم" و ... خوانده باشد؟
"دختری به او نمودار میشود زیبا، درخشان، با بازوان سپید، نیرومند، خوشرو، بلندبالا، با پستانهای برآمده، نیکوتن، آزاده، شریفنژاد، به نظر پانزده ساله، کالبدش به زیباییِ همهی آفریدگان زیبا .... آنگاه روان مرد پاکروان که به شگفتی فرو رفته است به او خطاب کرده میپرسد: ای دختر جوان تو کیستی، ای خوشاندامترین دخترهایی که من دیدهام. او پاسخ میدهد: من دَئِنای تو، پندار نیک، گفتار نیک و کردار نیک تو هستم.... محبوب بودم، تو من را محبوبتر ساختی؛ بلندپایه بودم، تو من را بلندپایهتر ساختی."1
آیا نمیتوان "لکاته" را همان دئنا انگاشت که به دلیل از دست دادن خویهای انسانی یا نداشتن پندار و گفتار و کردار نیک به صورت زن "پتیارهای" درمیآید که به هنگام گذر انسان نانیکوخرد از روی پل چینوَد، حضور مییابد و او را به دوزخ میبرد؟
"[دئنا به صورت] زن پتیاره زشتی درآمده اعمال ناصواب او را از هیکل منفور و ناموزون خویش در چشم مجسم میسازد




"ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم" اثر صداق هدایت






اندیشه نهفته در بطن داستانهای صادق هدایت یا حتا همتای چکیاش، فرانتس کافکا، همان سرگردانی انسان معاصر در "
قصر"ی است که سهروردی از آن در "غربت غربی" یاد میکند. سرنوشت انسان جدا شده از نیمه فرشتهای خود یا از نیمه ازلیاش (سپندارمذ)، که سهروردی در راه رهایی او مینویسد، همان سرگردانی و مصیبتی است که راویِ "بوف کور" هدایت یا ژوزف کای "قصر" کافکا گرفتار آنند. سهروردی به صراحت فریاد میزند این "من" رها شده در "شهرستان تن"، گرفتار همه آن مصیبتهای ناخواسته وضعیت اکنونیاش است و رهایی نمییابد مگر از همه این حصارها بگذرد؛ حصارهایی که به بهانههای گوناگون ساخته شده است، همانند دین و مذهب و قانون و دهها ترفند دیگر.


او گرفتاری، مصیبت و خستگیِ انسان را در جدا شدن از خصلتهای ناانسانی - نافرشتهای - ناعقلی - نافکریِ خود میداند و معتقد است انسان در اکنون خود درگیر با این "سایه" و گرفتار در این "قصر" میماند تا زمانی که بتواند خود با تفکر و شهود، راههای رسیدن به "من فرشتهای" یا "من خدایی"اش یا "من آگاه"ش را بازیابد.
آیا این همان فریاد راوی خسته و واماندهی بوف کور نیست؟ آیا قصر کافکا همان جهان پر افلاک، طبقه طبقه، تو در تو با دهها چهره ناشناخته و صدها پرسش بیپاسخ نیست که من راوی یا انسانهای داستانهای سهروردی در آن جست و جوگرند؟
چه تفاوتی میان "غربت غربی" یا دیگر داستانهای سهروردی با داستانهای فرانتس کافکا وجود دارد که همه هدایت را متأثر از کافکا میدانند و نه تداومگر استاد خویش، شهابالدین سهروردی؟ کدام داستان دیگری در فرهنگ و ادبیات ایران مگر "عقل سرخ" از همان ساختار دو گانهای برخوردار است که "بوف کور"؟ در "عقل سرخ" تمام عنصرها قرینه و مکمل یکدیگرند و همه وابسته به کلی که از آن آفریده یا منشعب شدهاند. عدد دو همان قدر در ساختار "بوف کور" به عنوان یک رمان نقش دارد که در ساختار "عقل سرخ" به عنوان یک داستان کوتاه و در ساختار فرهنگ ایرانی و بنیاد خرد ایرانی (اهورامزدا و اهریمن، سپندمینو و انگرهمینو، نور و تاریکی.)
شخصیتهای این رمان معاصر را در برابر شخصیتهای این داستان قدیمی بگذارید. آیا باز و شخص سرخرو، رستم و اسفندیار و دهها شخصیت عینی و صوری دیگر در "عقل سرخ""بوف کور" نیستند؟ تا چه زمانی میتوان چهرههای تابناک، مستقل و آزاده فرهنگ و ادبیات فارسی را نادیده گرفت و جان و خرد ایرانی آنها را در سایه چهرههای تکخو، وابسته و دینپروری همچون محمد جلالالدین مولوی، فریدالدین عطار یا دیگران پنهان کرد که به رغم تواناییهایشان و غنای بسیار نظمهایشان، مبلغان دین بیگانه و عرفان منفعل "فنافی اللهی" اسلامیاند و نه حتا مانوی؟4
شهابالدین سهروردی و صادق هدایت به همان اندازه آزاده، بیرون از دایره تنگ سیاست و قدرت بودند و رویگردان از حلقه پادشاهان و فقیهان که نیایشان زکریا رازی یا "پیشکسوت"شان، ابوالقاسم فردوسی.
در بهترین داستانهای صادق هدایت، به ویژه در بوف کور، آن عین گمشده یا پنهان در فرهنگ گذشته فارسی، به موازات عین فرسوده و آشکار زمان اکنونی، توأمان چنان ذهنی میشوند که حیات ممتد و جاودانه مییابند. در صورتی که این اتفاق در متنهای همعصران او یا بسیاری از نویسندگان و شاعران معاصر نمیافتد.
در متنهای بیشتر شاعران و نویسندگان معاصر، حتا عین اکنونی نیز در همان شکل نخستین خود باقی میماند. از همین رو اغلب متنهای معاصر بیش از آن که یک اثر آفرینشی ماندگار باشند، گزارشی محدود و بسته یا تأویلناپذیر از زمان و مکان دوران خودند و نظر نویسندهای چون هدایت و شاعری چون نیما را پاسخ نمیدهند و آنها را از هر نظر به سوی یأس و ناامیدی سوق میدهند.
همانندهای کهن3 (یا کهنالگوهای) شخصیتهای
در واقع، اگر چه در پیش از حضور خودباختگان به اسلام و شرق سنتی، نویسندگانی متنهایی مینویسند که تا حدودی چشم به راهی نیما و امید هدایت را پاسخ میدهند، اما این حادثه چندان نمیپاید. دستاوردهای آغاز سده 14 خورشیدی نشان میدهند که فرهنگ و ادبیات ایران در آغاز راه پر فراز و فرود نوینش خاستگاه خود را یافته است؛ خاستگاهی که به پشتوانه آن میتواند با رهایی از تکخویی و دینخویی، بهتر و شایستهتر راه خود را هموار کند، با تواناییِ درخوری به سوی قلههای خود پیش برود و همتراز با ادبیات نوین جهان در جایگاه شایستهای بایستد؛ اما این دستاورد در میانه راه خرد ایرانی خود را از دست میدهد و به فرودی دچار میگردد که حاصلش حکومت اسلامی در عصر معاصر است.




هنوز چند دهه از تلاشهای نخستین نگذشته و آن چنان ذهن و زبان نیما و هدایت و پیروان آنها در جامعه نهادینه نشده است که کسانی به ظاهر در مخالفت با دیکتاتوری محمد رضا پهلوی و در دفاع از آزادی، سنگ بنای تفکری را میگذارند که همه هستی فرهنگ و ادبیات فارسی و سربلندی ایران را مخدوش و متزلزل میکنند.

درست در زمانی که شاعران و نویسندگانی چون نیما یوشیج، صادق هدایت و پیروان صدیق آنها، ادبیات را تجلی هستیشناسی زمانه خود میکنند و میکوشند با گذر کردن از دهها سد آشکار و پنهان، فرهنگ ملی، به ویژه ادبیات فارسی را به خردی بیارایند مستقل از بیگانگان، از سویی شاعران و نویسندگانی خودباخته سیاست "بلوک شرق" و نه تفکر مارکسیستی، فرهنگ و ادبیات را هم از نظر شکل و هم از نظر محتوا، به سویی سوق میدهند که هیچ ریشه و سابقهای در فرهگ مادر یا خودی ندارد؛ و از سوی دیگر نیز گروهی نویسنده و پژوهشگر، خودباخته سیاست غرب و گمگشته سنت و اسلام، از فرهنگ ملی و ادبیات فارسی به بهانه مقابله با غرب و بازگشت به خویشتن، "ملغمهای" بیریشه و بیاساس به وجود میآورند به نام فرهنگ شرق، و همه عنصرها و نمادهای عقبافتادگی اسلامی را به نام عنصرهای تاریخی ایران و شرق تجویز میکنند و گسترش میدهند.
به بیان دیگر، از آن جا که کوشندگان سیاسی، فعالان اجتماعی یا به اصطلاح روشنفکران، شاعران و بسیاری از نویسندگان و پژوهشگران ایرانی، هنوز به درستی اندیشه نیما و هدایت را درنیافتهاند و هستیشناسی ادبیات مدرن و مفهوم جامعه مردمآگاه "ملکه ذهنی" آنها نگشته است، فرهنگ و ادبیات از رشد کیفی خود بازمیماند و جامعه ناخواسته به سویی رانده میشود که سرانجامش فاجعه عقبافتادگی است. از نیمه دهه چهل خورشیدی، درست از هنگامی که جامعه ایران از هر نظر، آماده رشد و دریافتهای معنایی تجدد و مدرنیته است، کوشندگان و روشنفکران، گاه دانسته و گاه نادانسته، سردمدار نهضتی فرهنگی- سیاسی به نام "غربزدگی" یا "شرقپذیری" میشوند.

اینان، به ویژه که بسیاری از اهل جامعه فرهنگی و سیاسی ایران با اندیشیدن، تفکر کردن، پرسش کردن و به چالش گرفتن هر گونه موقعیتی یا هر گونه دادهای، بیگانه ماندهاند و به معنای واقعی همه "تکخویانی"اند پذیرنده نظر و عقیدهای و با همان هم بدون چالشی جدی امور فرهنگی و اجتماعی خود را میگذرانند، دنبالهروی این "فرمایش" میگردند و نه تنها نیستند یا بسیار کم هستند کسانی که با اعتراض و نوشتن جستارها و کتابهایی با این تفکر عقبافتاده "اسلامپذیری" در زیر پوشش "شرقپذیری" مقابله کنند، که بر خلاف آن، بسیارند کسانی که در حقانیت و هدایت این منش و تفکر خاموش میمانند و اجازه میدهند فاجعه اتفاق بیفتد.
عاملان فاجعهای که به دنبال خود هویت پنهانی بعد از انقلاب ۱۳۵۷ را میآورند، هویتی که خود را به ویژه در آغاز دهه شصت خورشیدی نشان میدهد، بیش از آنکه آخوندها باشند، انفعال محمد رضا پهلوی در برابر سیاست و خواستهای آمریکا بود و کسانی که فرهنگ مبارزه با "غربزدگی" و شرقپذیری را به پشتوانه دیکتاتوری شاه و کارگزارانش تبلیغ میکردند.
در این دهه بود که از سویی دکتر علی شریعتی با کتابهایی مانند "بازگشت به خویشتن"، از سویی جلال آلاحمد با کتابهایی مانند "غربزدگی"، از سویی احمد فردید با سالها مِن مِن کردنهای نامفهوم و بیمارگونه اندیشه هایدگرانه، از سویی احسان نراقی با کتابهایی مانند "غربت غرب"، از سویی داریوش شایگان با کتابهایی مانند "آسیا در برابر غرب" و ...، زمینههای تسلط اسلام را فراهم کردند و در مقابله با خرد روشن ایرانگرایی به انکار پویایی اثر کسانی چون صادق هدایت، ذبیح بهروز و ... برآمدند.
اینان به یاری سازمانها و حزبهای سیاسی، با عنوانهای گوناگون، از سویی منکر تفکر امیدوارانه یا نورگرا و زندگیبخش صادق هدایت شدند که نویددهنده خوشزیستی و رندی خیامانه و حافظانه است و در درون اثرهای او نهفته، و از سوی دیگر مبلّغ و جارچی وجههای ناامیدانه یا تاریکانه لایه بیرون اثرهای او.

به بیان دیگر اینان تفکری را رشد و گسترش میدادند که سیاستهای آمریکا میخواست و شاه و دولتمردان او آن را آگاهانه یا ناآگاهانه هدایت میکردند؛ تفکری که سربلندی ایران، ایرانی و به ویژه پویایی خرد شادزیستی ایرانی را برنمیتافت و میکوشید نمایندگان آن چون صادق هدایت را از صحنه فرهنگ و زندگی دور گرداند. از همین رو نیز، نه تنها نهادهایی اسلامی، به رغم دیکتاتوری شاه و اندیشهستیزی دستگاه سانسور حاکمیت او، در راستای انکار خرد ایرانی و شادزیستی فعال میشوند که تمام رسانههای حکومت نیز در همین راستا برنامههایشان را پیش میبرند. چنان که رادیو با نمایشنامههایی مانند "سنگ و سرنا"، تلویزیون با مجموعههایی مانند "دلیران تنگستان"، سینما با فیلمهایی مانند "سفر سنگ"، تماشاخانه با نمایشهایی مانند "برصیصای عابد"، "نینوا"، "ناگهان هذا حبیب الله"، سیاست اسلامپذیری و حاکمیت آن را پشتبانی میکنند. محور اصلی بسیاری از برنامهها میشود اسلام و نجات انسان یا ایرانی در پناه گرفتن در آن. در همه برنامههای شنیداری و دیداری سالهای آخر دهه چهل و سالهای آغازین دهه پنجاه، اسلام، با امامزاده و متولیان آن میشوند نجاتدهنده، و راه مقابله با ظلم و دیکتاتوری میشود پناه گرفتن در اسلام و یافتن شور و شادی و پیروزی با بیان الله اکبر.

در خرد و فرهنگ ایرانی، در فرهنگ کهن ایران که با تلاش کسانی چون روزبه دادویه، عبداله رودکی، ابوالقاسم فردوسی، نظامی گنجوی، شهابالدین سهروردی و ... پویا میماند و به نسلهای بعد میرسد و با کوشش کسانی چون ابراهیم پورداود، صادق هدایت، ذبیح بهروز و ... نسل معاصر از آن آگاه میگردد، نشانی از سوگواری و انفعال نیست. در این خرد، همان طور که در فصلهای نخستین جلد نخست کتاب "جست و جوی خرد ایرانی" سندهای آن را ارایه دادهام، نه تنها نشانی از ستایش خدایی آسمانی یا پرستاری از عنصری نازمینی و دور از طبیعت وجود ندارد، که درست بر خلاف آن، همه ساختار فرهنگ آریایی ایرانی برآمده عنصرهای مأنوس با واقعیتهای طبیعت و زندگی انسان است و پرستاری (و نه ستایش) از آنها، به خاطر فراهم شدن و تداوم یافتن شادزیستی است.
به بیان دیگر، اگر بازگشت به خویشتن خویش با حفظ دستآوردهای جهان معاصر مهم و پذیرفتنی باشد، همانا بازگشت ایرانی، ایستادگی در برابر هر آن چه هست که توهمزاست، دور از طبیعت و واقعیتهای سازنده زندگی است، ازلی و ابدی و مقدس خوانده نمیشود و انسان را از اندیشیدن، تردید، پرسش و انتخاب آزادانه باز نمیدارد.
سخن آخر این که هنوز هم پس از گذشت ۶۰ سال از مرگ صادق هدایت، خوانش اثرهای او، یکی از مهمترین راههای رسیدن به استقلال و آزادی، رهایی از تار و پود پوسیده و خرافی فرهنگ عقبافتاده دینی است و آگاهی یافتن از هویت راستین ایرانی و گریز از هیاهوهای هیچ.


.

استاوانگر، هشتم آوریل ۲۰۱۱

در سالروز مرگ نویسنده ی مرگ و تنهایی"صادق هدایت"

همین قدر میدانم که از خودم بدم می آید.می خورم ؛از خودم بدم می آید؛راه می روم؛از خودم بدم می آید؛فکر می کنم؛ از خودم بدم می آید.چه سمج؛چه ترسناک.نه؛این قوه مافوق بشر بود.یک کوفت بود...دیگر هیچ چیز به من کارگر نیست.سیانور خوردم؛در من اثر نکرد؛تریاک خوردم باز هم زنده ام.اگر اژدها هم مرا بزند اژدها می میرد...(زنده بگور)

وقتی بوف کور و حاج آقا رو برای اولین بار خوندم دراز کشیدم و به سقف زل زدم و صحنه ها و کلمه ها رو بارها و بارها در ذهنم تکرار می کردم...چطور میشه عمق درد رو بهتر از صادق هداییت نوشت.....اصلا چطور میتونی به زیبایی داستان "داش آکل" داستان کوتاهی رو بخونی..هنوز هم صدای داش آکل در ذهنم می پیچه"مرجان عشق تو منو کشت"...نوشته ی پایین رو در سالروز مرگش میزارم اینجا:

 

.

شصت سال پس از هدایت؛ قتل به دست مقتول

آخرین عکس صادق هدایت

غروب روز ۱۹ فروردین سال ۱۳۳۰ ، ۹ آوریل ۱۹۵۱، صادق هدایت پس از سوزاندن برخی آثار منتشر نشده خود، در آپارتمانی در خیابان شامپونیه پاریس خوکشی کرد اما خودکشی فرهنگی او با مرگ شور نوشتن و شوق خلاقیت در او، از حدود ده سال پیش آغاز شده بود و هدایت در این ده سال، از ۲۰ ۱۳تا ۱۳۳۰، جز داستان کم ارزش «حاج آقا»، چند داستان کوتاه و چند ترجمه اثری درخور آثار پیشین خود خلق نکرده بود.

صادق هدایت تنها بزرگ ترین و خلاق ترین نویسنده معاصر ایران نیست که به علاوه، هم در آثار و هم در زندگی و مرگ خود، چون آهوی معروفی که نقاشی کرده است، نماد محزون و نجیب غربت روشنفکر مستقل، نقاد، خلاق و نوآور ایرانی، نماد زندگی تبعیدی در میهن و نماد انزوائی است که شکاف بین مردم و روشنفکر و بیگانگی فرهنگ غالب بر جامعه با روشنفکران مستقل، براین گروه کم شمار تحمیل و غربت در وطن، انزوا، سرخوردگی، یاس و تنهائی را به سرنوشت محتوم آنان بدل می کند.

شصت سال از خودکشی بزرگ ترین و خلاق ترین نویسنده معاصر زبان فارسی و یکی از برجسته ترین و خوش فکر ترین روشنفکران قرن اخیر ایران گذشته است اما سرنوشت روشنفکران مستقل، خلاق و نوآوری که به نقد ریشه ای شیوه زیست، نظام ارزشی، باورها و فرهنگ غالب بر جامعه و نقد باورها و مفاهیم غالب بر خرده فرهنگ های روشنفکری، مکتبی و سیاسی رایج بر می خیزند و از همراهی با موج های مسلط فکری و فرهنگی و سیاسی و از همخوانی با گرایش ها و جمع های گوناگون سرباز می زنند، هنوز نیز با انزوا، تنهائی و غربت در وطن و در میان هموطنان خود مجازات می شوند و بیگانگی جامعه ایرانی با روشنفکران خود، یا غربت روشنفکران نوآور و نقاد در وطن خود،هنوز نیز چون تقدیری گریز ناپذیر و چون بن بستی قاطع سرنوشت بسیاری از روشنفکران را رقم می زند.

منزوی در چاهک دنیا

ناامیدی از ارتباط با مردم و حتی تحصیلکردگان خو گرفته با باورها و عادت های مالوف فکری خود، یاس از تحول فرهنگی جامعه ای که از منظر هدایت به عقب ماندگی فرهنگی و زیست روزمره ای آلوده با فرهنگ دلالی و ریا و دروغ معتاد بود، سرخوردگی از خلق رابطه ای خلاق با مخاطبانی که او را درک نمی کردند، شوق و شور نوشتن را در هدایت کشت.

بیگانگی جامعه ایرانی آن روزگار با اندیشه انتقادی، با نوآوری و خلاقیت و با روشنفکر مستقلی چون هدایت، مانند بن بستی قاطع قد برافراشت و مخاطبان فرضی هدایت با منزوی کردن او بر خلاقیت او پیروز شدند.

آگاهی بر رنج، رنج آگاهی را مضاعف و پذیرش حضور قاطع و همیشگی بن بست، بن بست را به تقدیر ناخواسته بدل می کند. نویسنده، حتی آن که «برای سایه خود می نویسد» و بر غربت خویش در وطن خود آگاه است، به مخاطبان اثر خود می اندیشد و به همین دلیل اثر را، چون نخستین انتشار بوف کور، حتی با کپی و در نسخه های معدود، منتشر می کند.

اما مخاطبان روشنفکری را که باورها، فرهنگ، ارزش ها و شیوه زیست آنان را نقد کرده است، طرد می کنند و زهر بن بست بیگانگی و شکاف پرنشدنی بین نویسنده نوآور نقاد با مخاطبان سرانجام در جان خلاق او می نشیند.

قهرمان بوف کور با نقاشی زن اثیری و پیرمرد خنزپنزری بر قلمدان واقعیت دردناک انزوا، تنهائی و غربت خود را نفی و به جهان هنر پناه می برد. به مضحکه کشیدن موقعیت دردناک نیز سلاحی برنده است که هدایت بارها از آن بهره گرفت اما بن بست بیگانگی و تنهائی و غربت سرانجام هدایت را خلع سلاح کرد.

«من مانند عنکبوتی هستم که برای دفاع از خود، با بزاقش گرد خود تار می تند.»

هاله دفاعی هدایت با مرگ شوق نوشتن در او مرد. برای میهنی که «قبرستان هوش و استعداد» و «وطن دزدها و قاچاق چی ها و زندان مردمان» خود است چرا باید نوشت؟ «هرچی این مادرمرده وطن را بزک بکنند و سرخاب سفیداب بمالند باز بوی الرحمنش بلند است. ما در چاهک دنیا زندگی می کنیم.»

آهوی تنها از ابتذال گریخت

تنهائی فرهنگی هدایت به انزوای او در جامعه محدود نبود. اغلب روشنفکران زمانه او نیز نقد، استقلال فکری و نوآوری های هنری او را برنمی تافتند.

احسان طبری، مرجع فرهنگی و تئوریک چپ پس از شهریور بیست که ادعای نقد ادبی و شاعری و نویسندگی نیز داشت، در باره هدایت نوشت:

«نیست انگاری، لذت گرایی، بدبینی، لامذهبی و ملی گرایی و گذشته پرستی در آثار هدایت به چشم می خورد ...هدایت زندگی را بازی پوچ و مسخره طبیعت می داند که مرگ بر آن مرجح است و مردم را به قول خودش دراین «تله خربگیری» مشغول دلقکی و رذالت و پستی می بیند و از آن ها متنفر است و از خود نیز بیزار است لذا راه مرگ را می پیماید، او ستایشگر مرگ است.»

قهرمان داستان «زنده به گور» هدایت آرزو داشت تا نقاش شود و آهوی محزون، نجیب، تنها و منزوی هدایت، که بر جلد مجموعه آثار او به دوران پیش از انقلاب نیز چاپ شده است، کوشید تا با خودکشی از ابتذال رها و بن بست غربت را بشکند.

مستبدان و احمق ها

هدایت زیباترین اثر خود بوف کور را در تنهائی نوشت. در هندوستان در نسخه های معدودی کپی کرد و برای دوستان و آشنایان خود فرستاد؛ شاید از آن روی که استبداد پهلوی اول چاپ اثری چون بوف کور را برنمی تابید.

آهو؛ اثر صادق هدایت

اما تنها استبداد رضاشاهی نبود که هدایت را به تبعید در وطن محکوم کرده بود. هدایت نه به دوران حاکمیت استبداد که به روزگاری خودکشی کرد که نوعی آزادی سیاسی برآمده از ضعف حاکمیت سیاسی، و نه برخاسته از توسعه فرهنگی جامعه، در ایران وجود داشت.

استبداد رنج آور بود اما نه فقط اکثریت مردم، که هنوز نیز نامی از هدایت نشنیده و در نظام ارزشی، شیوه زندگی و فرهنگ غالب بر آنان هنوز همان مولفه هائی غالب است که موضوع نقد رادیکال هدایت بودند، که حتی بسیاری از روشنفکران وابسته به قدرت یا گرایش های مکتبی و سیاسی و طبقه متوسطی که با تهی کردن هدایت از انتقاد رادیکال، کلیشه ای بی آزار از او ساخته است، در راندن هدایت به انزوا، تنهائی و غربت در وطن سهم داشتند.

هدایت خود بر آن بود که خودکشی «با بعضی زاییده می شود» اما بسیاری از دلایل و زمینه های خودکشی هدایت را می توان در آثار خلاقه او دید.

نقد رادیکال هدایت به فرهنگ غالب بر جامعه ایرانی، سرخوردگی و ناامیدی او از تحول فرهنگی جامعه، و نه تغییرات سیاسی که چرخه سابق را در قالب نو مکرر می کنند، بیگانگی هدایت با نظام ارزشی و شیوه زیست مردمانی که از منظر او عقب مانده، تسلیم قدرت، بی فرهنگ، اسیر در خرافات، تشنه قدرت و ثروت، دلال مسلک، رجاله و برده ریا و دروغ اند، بیزاری هدایت از روشنفکرانی که اندیشه و عقل و نوآوری را به قدرت یا احزاب سیاسی می فروشند، چالش هدایت با سنت و همه قدرت هائی که با ترس از نقد و نگاه انتقادی راه را بر پرسش، تردید، شک، نوآوری خلاق بسته و حاشیه امن عادت های مالوف فکری را بر خطر کردن ترجیح می دهد، نفرت هدایت از کلیشه سازی و کارخانه تولید بت ـ کالا، نقد عمیق او به فرهنگ سنتی غالب بر مردمان و انتقاد ریشه ای او از گرایشی در میان تحصیل کردگان که آفرینش های هنری و ادبی و مفاهیم برآمده از بستر فرهنگی غرب را به قامت کوتاه فرهنگ عقب مانده یا به قالب تنگ منافع فردی و گروهی خود تقلیل می دهند، و تنهائی و انزوا و غربت در وطن درون مایه اصلی چالش های جدی در بسیاری از آثار هدایت است.

روشنفکران مستقلی که بر بستر نقد ریشه ای فرهنگ غالب بر جامعه یا لایه های با نفوذ آن در مقابل باورها و ارزش های پذیرفته رسمی قد علم می کنند، به انزوا و تنهائی محکوم و به غربت در وطن تبعید می شوند و هدایت بیش از هرچه از « احمق ها و رجاله هائی» نفرت داشت «که خوب می خوردند، خوب می خوابیدند و خوب جماع می کردند و ذره ای از دردهای مرا حس نکرده بودند.»

جامعه ای در گذار پایا

فرهنگ غالب بر جامعه ایرانی را تا پیش از مشروطه روحانیت رقم می زد و نادر چهره هائی که افکاری دیگر در سر داشتند یا کسانی که تاویل و تفسیری متفاوت با روحانیت از اسلام ارائه می کردند، در میان مردم و همزبانان و هموطنان خود طرد شده و گاه انبوه مردمان در مراسم اعدام آنان پایکوبی می کردند.

پس از مشروطه شکاف بین روشنفکرانی که با عقل نقاد و مدرنیته و تجدد آشنا شده بودند با توده های مردم افزایش یافت و روشنفکران به لایه ای کم شمار و کم نفوذ بدل شدند.

اما این لایه نیز چندان از فرهنگ بسته جامعه متاثر بود که نقادی رادیکال و استقلال فکری، شک و پرسش در باره باورهای رایج خود، نفی و نوآوری و نقد را در میان خود نیز به ندرت تاب می آورد.

کسانی چون هدایت، نیما و خلیل ملکی تا زنده بودند، حتی در میان روشنفکران دوران خود منزوی بودند و تنها پس از مرگ آنان بود که قالب صوری و نه عمق بینش نقاد آنان، به کلیشه های مد روز لایه هائی از طبقه متوسط بدل شد.

در این سال ها فرهنگ غالب بر جامعه در انحصار حکومت و روحانیت و رسانه های جمعی بزرگ باقی ماند. در دهه های اخیر شمار و نقش طبقه متوسط شهری افزایش یافت اما فرهنگ غالب بر این طبقه نیز تنها سطح فرهنگ غرب و مدرنیته را لمس کرد، چرا که جامعه ایرانی «در برزخ» میان « آن چه که دیگر نیست و آن چه هنوز نیست»، در گذار از جامعه ای سنتی به جامعه ای مدرن، مانده و مرحله گذار به دورانی پایا بدل شده است.

راوی بوف کور در «حاشیه» شهر ری قدیم و جدید زندگی می کند و با نقاشی بر قلمدان واقعیت را نفی و به دنیای هنر پناه می برد.

اما انزوا و غربت در وطن شوق و شور نوشتن، خلاقیت در جهان هنر را در او می کشد و آهوی نجیب درون هدایت سر به دیوار می کوبد تا از رنج و از آگاهی بر رنج رها شود.

جامعه ای که روشنفکران خلاق خود را به انزوا محکوم می کند، آنان را نه با دست خود که به دست مقتولان می کشد.

.

"فرج سرکوهی

روزنامه نگار"

 


آهن و احساس!

چشمانت را ببند و خشمت را فرو ببر..میان کابوسهایت رها شو، سرت را پس از بیداری میان دستانت بگیر و گیج و منگ،معلق در اطرافت فقط به صدای ماشینهایی که گهگاه از بیرون رد می شوند گوش بده...
چشمانت را باز کن تا خودت را دوباره به یاد بیاوری مثل همیشه محصور..مثل همیشه با لبخندی محو در چاردیواری کبود و مثل همیشه منتظر صدای زنگی که هر روز در انتظار آن آشفته میمانی و صدایت در نمی آید و دوباره با صدایی شاداب میگویی سلام!چقدر منتظر صدای این زنگ بودم!!!

با تمام تنت آه بکش _تصویری از آهن و احساس _ ...در آخر میان التهاب های همیشگی ات ذوب شو.
.
بخند نگار! آرام...صمیمی ،با غربتی که همیشه در این شهر می ماند....

 


صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11-17 صفحه بعد

مطالب  26 تا 30 از تعداد کل 83 یافته را مشاهده میکنید!

Untitled 2
nnegar

 
 

نام حقیقی :  نگار بهرامی
تاریخ تولد : 1330/01/01
موقعیت : خارج از ایر - -
جنسیت :

 
ارسال پیام
محصولات روز






طالع بینی | فروشگاه خانه | قوانین
  nnegar.
بازیابی کلمه عبور | عضویت   کلمه رمز
نام کاربری