بیترین - Bitrin
مطالب جالب - مطالب علمی - ترفند کامپیوتر - ترفند موبایل - مطالب مذهبی - مطالب اجتماعی - آموزش آشپزی - طالع بینی - شعر و ادبیات - تصاویر و عکس های جالب - مطالب طنز - داستان کوتاه
  ساعت  
  سخن بزرگان  
ارزش هر کس به قدر خرد اوست (بزرگمهر)
  کلام نور  
براي هر چيزي دليلي بايد ، و دليل خردمند تفكر است ، و دليل تفكر خاموشي . حضرت امام موسی کاظم (ع)
  لطیفه  
يه نفر يه سگ فلج داشته، هر وقت دزد ميومده، سگه رو مي گذاشته توي فرغون و دنبال دزده مي‌دويده
  اس ام اس  
آیا فكر می‌كنید بی‌عرضه هستید؟ فكر می‌كنید به درد هیچ كاری نمی‌خورید؟ فكر می‌كنید بی‌مصرف هستید؟ به خدا درست فكر می‌كنید

محصولات روز







تعداد بازدید این وبلاگ تا کنون : 3957
هذیان
هذیان های گاه و بیگاه
دوباره ما را به سیبی بفریب حوا !
دوباره سیب بچین حوا



بگذار ازین دنیا نیز بیرونمان کنند....





چیزی شبیه روزنوشت

خسته ام، فردا نگاهت را برایم پست کن
یک بغل حال و هوایت را برایم پست کن
.
کمی تا قسمتی دلتنگ..کمی تا قسمتی دلگیر...کمی تا قسمتی غمگین..کمی تا قسمتی رنجیده
حال و هوایی نمانده..نه از این روزهای تکراری با هیجانهای اجباری که به زور جاشون میدم تو زندگی..نه از این نگار کسل کننده ی اعصاب خورد کن که جز ازار دیگران هنری نداره
.
آهسته تر به زندگی من پا بنه
من گور دسته جمعی گلهای مریمم
.
در این چاه که فرو می روی به یاد داشته باش برگشتن نفسی میخواهد سنگین...
.
سعی میکنم از زندگی معمولی لذت ببرم..گرچه مثل غذای بی نمک و روغنی میمونه که مجبوری بخوریش و دم نزنی...نمیدونم..گاهی خوبه معمولی باشی...این هم جزیی از روزهای زندگی هست دیگه...
.
گاهی باید تشکر کرد..اما خیلی بد هست تشکر کردن بلد نباشی..یادم باشه کمی تشکر کردن یاد بگیرم.اهان تعارفات غلیظ هم بد نیست..به درد میخورن...


هیچ کس را به جهنم راه نمی دهم!

هیچ کس را داخل جهنم راه نمیدهم!!


در قرون وسطی کشیشان بهشت را به مردم می‌فروختند و مردم نادان هم با پرداخت مقداری پول قسمتی از بهشت را از آن خود می‌کردند. فرد دانایی که از این نادانی مردم رنج می‌برد دست به هر عملی زد نتوانست مردم را از انجام این کار احمقانه باز دارد تا اینکه فکری به سرش زد…

به کلیسا رفت و به کشیش مسوول فروش بهشت گفت:قیمت جهنم چقدره؟ کشیش تعجب کرد و گفت: جهنم؟! مرد دانا گفت: بله جهنم. کشیش بدون هیچ فکری گفت: ۳سکه. مرد سراسیمه مبلغ را پرداخت کرد و گفت: لطفا سند جهنم را هم بدهید.کشیش روی کاغذ پاره‌ای نوشت: سند جهنم. مرد با خوشحالی آن را گرفت و از کلیسا خارج شد.

به میدان شهر رفت و فریاد زد: من تمام جهنم رو خریدم این هم سند آن است. دیگر لازم نیست بهشت را بخرید چون من هیچ کس را داخل جهنم راه نمی‌دهم.

این شخص مارتین لوتر بود که با این حرکت، نه تنها ضربه‌ای به کسب و کار کلیسا زد، بلکه با پذیرش مشقات فراوان، خود را برای اینکه مردم را از گمراهی رها سازد، آماده کرد.


دیر است....

 

دیر است لیلا جانم

برای مردنم بسیار دیر است

برای زنده ماندنم

بسیار دیرتر

حالا دیگر

سرت را بالا نگیر

نه به آسمان نگاه کن

نه به آفتاب و ماهتابش

تنها چشمان خاموش مرا تماشا کن

که در چشمهای تو

پناهگاه می جویند

آنگونه که  گرسنه ای

تکه نانی را

 

هر بار می گویم :خوبم

                       خوبم

                       خوبم

و سرفه ها یم هربار شبیه تر میشود به سرفه ها ی زنی مسلول

که در آشپزخانه

روی ظرف های نشسته اش خون بالا میاورد.

و تو

هربار میگویی:دلتنگتم نازدانه ی من

 

برایم سفر چه داشت؟

نه دریایی که شهامت کشتنم را داشته باشد

نه ایست هایی مرزی که محکوم زندانهای تاریکم کنند

برایم سفر چه داشت ؟

جز اینکه

هرروز زنی را میان سینه هایم آتش زدند

زنی را در پیشانی ام سنگباران کردند

زنی را در ..

                    دریدند هر روز زنی را در من

 

میتوانستی گونه ام را ببوسی

 بگویی چمدانت را ببند

بگویی به خیابانهای بدنام جهان سپردمت نازدانه ی بی سرزمین من

به میخانه ها

به دست عاشقانی که نامت را برای بار دوم به یاد نخواهند اورد

چه داشت سفر برای من؟

جز اینکه

در همان چهار دیوارم هنوز

با سرگیجه بیدارمی شوم هر صبح

زیر نافم جنینی تکان می خورد

دو فنجان شیر می ریزم ...

اتوبوس می آید

مرا میان صورتک هایی که هیئت سگهای هار را دارند آواره میکند.

شب در همان بستر

هنوز در همان بستر

انگشتهایم را بر چشمهایم می فشارم

و به این فکر میکنم

که بسیار دیر است برای مردنم

برای زنده ماندنم بسیار دیر تر.


کمی تا قسمتی دیرتر!

و حالا تو میرسی به سی امین پله... بنه ات را ببند بانو! برای سراشیبی..برای رسیدن..رسیدن به کابوس چندین ساله...
اینجا همان نقطه ی خالی هاست..اینجا همان نقطه ی نرسیدن هاست..همان نقطه ی داشتن ها و نداشتن ها
.
.
دلم برای خیلی چیز ها تنگ خواهد شد...حس میکنم چیزی از من کم میشود و دلم برای اون چیز تنگ ...چیزی مثل بودن...من هستم اما بهترین زمانها رفته اند...هیجان انگیزترین دوران با باد رفته...
من سایه ای کمرنگ از دختری هستم که روزی میخواست خدا عاشقش بشود..
تصویری مات از زنی که رهایی از سر انگشتانش می گریخت...
من...
.
.
دوستت دارم بانو! تو را با تمام سی سال لبخندی که زده ای
دوستت دارم، تو را با تمام سی سال رنجی که برده ای...
دوستت دارم، تو را با تمام دوست داشتن هایی که نداشته ام...
مرا در آغوش بکش نگار! من از پس سی سال خاطره همچنان تو را دوست دارم.
حسم کن..با سرانگشتانت تمام تنم را لمس کن...من دوست داشتنی ترین تن را به تو هدیه میدهم..من داغترین بوسه را بر لبهایت می گذارم..من تو را در پهنای قشنگترین بازوان دنیا جا میدهم...تو لیاقت بهترین ها را داری پس گریه نکن..دلتنگ نباش و مرا در آغوش بگیر..
تنگ
مرا در آغوش بگیر!
اینجا..روی پله ی سی ،این نردبام نحس ، تو بهترین چیزی هستی که تجربه کرده...
از پس حسرت ها، از پس حصارها، از پس کینه ها، از پس عقده ها تو را در میاورم و تو رها خواهی شد...
رها رها رها تو!


صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11-17 صفحه بعد

مطالب  21 تا 25 از تعداد کل 83 یافته را مشاهده میکنید!

Untitled 2
nnegar

 
 

نام حقیقی :  نگار بهرامی
تاریخ تولد : 1330/01/01
موقعیت : خارج از ایر - -
جنسیت :

 
ارسال پیام
محصولات روز






طالع بینی | فروشگاه خانه | قوانین
  nnegar.
بازیابی کلمه عبور | عضویت   کلمه رمز
نام کاربری