|
شروع میکنم از درد...
شروع میکنم از چلچله های یتیم وقتی بر سر و صورت من میبارید..از مشق های نا نوشته ی باران روی گرده ی ترک خورده ی درختان...وقتی تمام اشک آسمان تگرگ شد و کوفت بر تن شهر...
تگرگ بغض ناقصی از توست آسمان، وقتی که به دردهای زیر چتر آبی ات فکر میکنی...شروع میکنم از درد و کوههایی که میرفتیم..پیاده روهایی که خاطره می کاشتیم و شعرهایی که میان داغی اسفالت ها بوی قیر می گرفت.... دلم گرفته از کلمه ها ی بی درمان...از "درد" از " بیماری" از ""سرطان"" که تو را هر روز در خود می پیچد...غروب های پنج شنبه وقتی خیابان طالقانی لبخندهای همه ی ما را به باد می سپرد... گاهی فکر میکنم عصرهای شعر و جنون بهانه ای است برای سایه وار زیستن..با بهانه گریستن...داروهایت را کنار بزن مثل موهایت که دانه دانه کنار می رود..مثل خودت که ذره ذره کوتاه می شوی...
دلم میگیرد وقتی از اندازه گلبولهای سفیدت می گویی..دلم میگیرد وقتی از تمام شدن حرف میزنی..دلم میگیرد وقتی که از تز دکترایت میگویی و من به این فکر میکنم چقدر فرصت برای پایان تز دکترایت و چقدر فرصت برای تمام شدنت داری...نه..! تو تمام نمی شوی که حرفهایت..شعرهایت در ورق ورق کتابهایت در ذهن خراب ما میماند...
معجزه...تنها کلمه ای که میدانم هر روز به آن فکر میکنی...لبخندهای مرده ات مانند برگهای ترک خورده ای که در اجاق میسوزد فقط صدای سوختن میدهد...خدای من امید و معجزه را برای همه ی دردمندان هدیه کن..مانند باران که برکت و مهربانی را حتی اگر شده با خشونت تگر گی اش به زمین میدهد... . زیر این هوای خیس برای دوستم دعا کنید..برایش دعا کنید که تمام نشود..انسان تمام شدنی است اما نه اینقدر زود...
|